خانم اجازه هست که در قصّه ای نوین
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید؟
آخر تو هیچ وقت قدیمی نمی شوی
مانند آرزوی خریداری لباس عید
آخر تو... بگذریم، چه تغییر می کند؟
اوضاع ما دو تا پس ازین مدّت مدید
آنروز یادم است زنِ دستهای تو
بد جور مردِ دست مرا کرد نا امید
هی نبض دستهای من آنروز می نشست
هی پلک چشمهای من آنروز می پرید
یادم نرفته است که در قاب عکسِ حوض
پوشیده بود عکس تو پیراهن سپید
یادم نرفته است که لبهای قرمزت
خون، چکّه چکّه، چکّه شد از چاقویم چکید
من فکر می کنم که تو را دفن کرده ام
در گوشه ی حیاط کنار درخت بید
من فکر می کنم که شبی سبز می شود
از خون چشم های سیاهت زنی نوین
آب و گلاب، دسته گل صورتی و سرخ
در زمان حاضر هم سلام، زن لاغر سپید
آیا اجازه هست در این قصّه ی بهروز
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید؟
برچسب:
نویسنده: نگار توکلی